بر کهکشان
دست می کشم .
نرمای سنگ جویبار
در باور من هر آنچه حضور دارد ، " هست " ، هستي به معناي زندگي . . آنچه نيست حيات ندارد . و چيست در كاينات كه نباشد ، جز عدم كه نيست ؟ از اين رو در جهان ذهن من " نيست " وجود ندارد . پاره سنگي كه در گوشه اي از جهان فراخ ، كنار رودخانه اي ، صحرايي ، كوهي ، بر ديوار خانه اي يا سياره اي ديگر افتاده ، حضور دارد ، و اين حضور او يعني حيات . ما نه تنها به جسم اشيا كه با جان آنها سرو كار داريم . با شيئيت آن ها ، كه آميزه اي از جسم و جان آن هاست در آميخته ايم ، بي كه خود بدانيم .
شيي ، در نگاه من همان جايگاهي را دارد كه هر جاندار ديگر . زيرا همه و همه در كالبد عظيم جهان حضور يافته ايم ، گاه كنار هم ، گاه به فاصله ي كهكشان ها از يكديگر . از اين رو از آغاز كار با سنگ مي دانستم كه اجازه ندارم تصرفي در جان و جسمشان كنم . مي دانستم آن ها خود به من مي گويند كه چگونه باشند . بيش و كم متعهد بودم ضربه اي بر آن ها وارد نياورم و جهد كرده ام سنگ را نيازارم . و فكر مي كنم - شاخص ترينشان - خلاصه ترين آن هاست كه به ذات خود نزديك ترند .
... و اين سنگ ها به شعرهاي كوتاهم بسيار نزديك اند : خلاصه ، فشرده و ساده . شعرهايي كه از كلمات مي گريزند تا ما را به " خاموش - خواني " خود دعوت كنند ، همانند سنگ ها كه خاموشند و تنها در خاموشي بايد نگاهشان كرد . زيرا در خاموشي ست كه فرصت گفت و گو فراهم مي آيد ، گفت و گويي بي حضور كلمات .
بر اين باورم كه واژ ه ها ، واسطه اند تا اشيا آن گونه كه هستند باشند و مختصات خود را بيرون از ذهن ما - نه آن گونه كه ما به آن ها نسبت مي دهيم - آشكار كنند . و اين تنها زماني امكان وجود خواهد يافت كه در رويارويي با شيي به ندانستگي رسيده باشيم ، زيرا دانستگي شيي را از معناي درونيش تهي مي كند .
با سنگ ها صميمي باشيم تا فرصت نزديك شدن به آن ها فراهم آيد . ورنه دوري هميشه در كمين است .
( ۱)
هم امشب
هزار کهکشان
میان چالاب های بهاری
(۲ )
باد ، خفته یا بید ؟
یا من ،
که بیدار مانده ام
( ۳ )
بهار
بچه گربه نمی دانست
رسم پاره کردن گننجشک
( ۴ )
ریشه در سنگ بسته بادام
تا شکوفه هاش
در افتد
( ۵ )
باد
بوی ریحان می برد
بوی بادام می آورد
( ۶ )
برکه ی بهاری
ندانستم آب بنوشم
یا آسمان
( ۷ )
هم در این ریز - بار بهار
سنگی
کنار جویبارش
( ۸ )
دور از جهان ما
پشته ای
با شقایق هایش
( ۹ )
پشت تپه ها شکفته اند
همین ها
که نامشان نمی دانم
( ۱۰ )
کدام پیش دستی می کردیم
تبریک عید را
اگر " شاپور " زنده بود
از این شامگاه
چیزی بر جهان افزوده شد
ماه ی که دیگر نمی تابد
(۱)
ایرج صف شکن تلفن زد که منصور برمکی در حال احتضار است و در بیمارستان سعدی شیراز . و این به نیمه پائیز بود . آن جور که او به من می گفت گویا شاعر دم دمای مرگ است و شتابناک رفتن . برخاستم و به راه افتادم که پیش از آن در چرت بعد از ظهر بودم .
(۲)
بیمارستان ٬ همیشه بیمارستان است . کسالت بار ٬ و از در و دیوار پاکیزه اش اندوه می بارد و اضطراب که این دو همزاد همیشگی هم اند و بی گمان هر آدم اهل درد ٬ همنشینی این دو را تا مغز استخوان احساس کرده است .
منصور برمکی آن جا بود . بلند بالا با سری بزرگ ٬ صورتی استخوانی ٬ موهایی پرپشت و جوگندمی ٬ تمیز و آراسته که همسرش تازه حمامش داده بود . شاعر بی رمق ٬ زرد و زعفرانی دراز به دراز بر تخت افتاده بود با یرقان چندین و چند ساله اش که گریبانش را رها نمی کرد .
همسرش تکیده زنی بود سفید و بور که هنوز بار سنگین وظیفه اش را به دوش می کشید . بار سنگین حضور شاعر و یک عمر سرکشی او را با بغض و سکوت سالیانش .
(۳)
گمانم سال ۱۳۵۶ بود که در خانه فرهنگ شماره ۲ شیراز برای حضور منصور برمکی شب شعری برگزار شد . در همان سال برای مهدی حمیدی شیرازی ٬ بیژن سمندر ٬ علیرضا میبدی ٬ عبدالعلی دست غیب ٬ جلسات شعر خوانی و سخنرانی برگزار شد که این همه به همت زنده یاد جواد ابوالاحرار مسئول آن خانه فرهنگ ترتیب می یافت .
شاعر ٬ پشت تریبون رفت و شعرهایش را خواند او در آن دهه و دهه پیش از آن ٬ شاعر بسیار مشهوری بود . شعر متعهد او به شعر شاعران بزرگ دهه چهل پهلو می زد . اهل نقد ٬ شعر او را با شاملو مقایسه می کردند اما نمی نوشتند .
آن شب شعر " دریا دلان" اش را خواند که شعر شناخته شده ای بود . من که در آن روزگار ده سالی از دوران برومندی او جوان تر بودم میان جمعیت به گوشه ای نشسته ٬ شگفت زده و با صدایی بلند از او خواستم آن شعر را بار دیگر بخواند ٬ خواند و با چه اشتیاقی ٬ که خود را در مقام شاعر خلق می دید .
به یاد نمی آرم آن شب چه کس ٬ چه گفت که شاعر پاسخش داد که : ای کاش اصلا دیوار نبود تا پنجره ای باشد . صد البته او به اختناق آن سالها اشاره می کرده ٬ وجهی از رفتار روشنفکری آن دوران . اما گذر روزگاران چنان بر سر او آورد که دیگر مجال حضوری نیافت تا جایی ٬ شبی شعری بخواند تا یکبار دیگر از آرزوی ویران شدن دیوارها بگوید .
(۴)
وقتی دفتر شعر " ریشه های ریخته " او در مجموعه ی حلقه ی نیلوفری منتشر شد ٬ هیچ صدایی بر نخاست ٬ هیچ کس در باره شعر او ننوشت . و این به سال ۱۳۷۱ بود . او نیز چون دیگر شاعران ندیده گرفته می شد . نه اینکه دیگر شاعر نباشد که بو د و تا مغز استخوان . اما زمانه دگر گشته بود و روزگار ٬ این قبیله را بر نمی تافت ٬ چه کوچک ٬ چه بزرگ و چه او که بی تردید شاعر قدری بود .
(۵)
انزوای او انزوای هنرمندان نسل او بود . خبر دارم که شعر می نوشت و خوب هم می نوشت .
- نقل قول می کنم از ایرج صف شکن شاعر ٬ اما نه کسی شوق خواندن داشت و نه او شوق انتشار شعرهایش را ٬ رابطه ای دو سویه ٬ بازار عرضه و تقاضا ٬ بده و بستان .....
مردم دیگر شاعران را نمی خواهند و شاعران که جز نوشتن وظیفه ای ندارند ٬ شعرهایشان را درانزوا می سرایند . و تنها و تنها برای دیوار اتاقشان روخوانی می کنند . دیگر جایی گوش مفت و مجانی پیدا نمی شود که گوش ها پیش فروش شده اند ٬ مگر که اجباری در میان باشد که اکنون چندان تالار و سخنران هست که دیگر جایی برای شاعران باقی نمانده است .
(۶)
برمکی متعلق به نسل شاعرانی است که در دهه چهل به عنوان شاعران متعهد شناخته می شدند با چهره هایی عبوس که خشم و اعتراض جانشان را تسخیر کرده بود و باز تاب آن ٬ شعری تلخ و گزنده بود که جهان را بی دریچه و باد می دید . کار منصور اما به آنجا کشید که دیگر حضوری نداشته باشد .البته نه در عمل شاعری که در میان جماعتی که بده بستان های تازه ی خود را یافته بودند و در آن هیاهو و معرکه گیری محلی برای او و امثالهم وجود نداشت .
با من شش نفر بودیم که دور تخت شاعر جمع شده بودیم : ایرج مهیمنی شاعر و نویسنده ٬ فیض اله شریفی منتقد ٬ ایرج صف شکن شاعر ٬ همسر منصور و من که سیروس نوذری هستم .در اتاقی بزرگ با هفت تخت دیگر در آن ٬ با هفت بیمار دیگر که در خاموشی خود درد می کشیدند و سکوت دردناک بعداز ظهر پاییزی شیراز را مزمزه می کردند .
صف شکن از او خواست شعری از خود بخواند . شاید بیشتر با این نیت که هوشیاری او را بسنجد . لحظه ای مکث کرد و چیزی به خاطر نیاورد بعد بی آنکه به ما یا به جایی نگاه کند " نغمه ی خوابگرد " لورکا را خواند :
سبز٬ تویی که سبز می خواهمت
سبز باد و سبز شاخه ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا
همان دم به فکر افتادم که اگر من جای او بودم و در آن احتضار ٬ چه شعری به یاد می آوردم . از خودم یا دیگران ؟ دیدم چون او شعر شاعر دیگری را به خاطر می آوردم ٬ و شاید این غزل عارف قزوینی را که در گیرو دار و هیاهوی مشروطیت سروده بود :
آورد بوی زلف توام باد زنده باد ز آشفتگی نمود مرا شاد زنده باد
جست ارچه در وصال تو خسرو حیات خویش مرد ارچه در فراق تو فرهاد زنده باد
.............
.............
(۷)
هنوز هوشیار بود ٬ اما به وضوح مرگ را در چهره اش می دیدم و می دیدم که در سکوت و تسلیم آن را پذیرفته است . گفت که حدود ۷۰۰ شعر چاپ نشده دارد و همان جا و همام دم از حامی و دوست همیشگی اش - ایرج صف شکن - خواست که آنها را منتشر کند . که می دانم ٬ مطمئنم او نیز این خواسته شاعر را برآورده خواهد کرد .
(۸)
از بیمارستان سعدی شیراز که بیرون آمدم هوا هنوز روشن بود فرصت پیاده روی اندوهباری را داشتم . پیاده رفتم تا به هیاهوی کلاغ هایی رسیدم که خسته از کار روزانه باز می گشتند و درخت های آشنای بیمارستان نمازی را می جستند . نه مثل منصور برمکی که خاموش وخسته تن به مرگ می سپرد .
حالا حوالی سه ماه از آن ملاقات بعد از ظهر می گذرد . خبر مرگ شاعر را اول راد قنبری شاعر جوان به من داد و بعد فیض اله شریفی . و این به تاریخ ۱۲/۱۱/۸۶ بود و از قضای روزگار درست همزمان با سالروز مرگ شاپور بنیاد . (۱۳۷۸ - ۱۳۲۶ )
(۹)
شیراز شهر شاعران است ٬ با انزوای رقت بارشان . از پیر ترین شان پرویز خائفی تا جوانترین شان مثل همین راد قنبری که پیش از این نامش را اوردم . و به شما شاعران بگویم : شما هرگز با شعرهایتان جهان را تغییر نداده اید و نمی دهید . تنها و تنها بار زندگی را برای خود و دیگران قابل تحمل می کنید . کاری البته بس عظیم که جز شما هیچ کس ٬ هیچ کس ٬ هیچ کس دیگر از عهده آن بر نمی آید . مثل منصور برمکی که جز شاعری کار دیگری در این جهان نداشت و جز " تحمل پذیری بار سنگین هستی " باری از دوشمان بر نداشت .
(۱۰)
به حرمت شاعر دوقطره اشکم را از صفحه کاغذ پاک نمی کنم تا مگر شما هم رطوبت آن را احساس کنید .




